ما هنوز هستیم.جایی دیگر.با دیگران enkarema.blogfa.com   
نویسنده : فانی ; ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٦

 

  کج می رود ذهنم

  راست می گويد دستم

  من به اميد تَرَک

  هر کجا بنشستم

 

  گرمی تابستان

  دل ز مردم برده ست

  سايه ی کم آبی

  در غمش افسرده ست

 

  ايستادم کنار آبیِ خود

  تا که شايد دهدم آوايی

  ليک خاموش به من می نگرد

  سوی من گهگاهی

 

  شب پره در قفس مرواريد

  آفتاب در نفسی زندانی

  من به دنبال سکوت گل سرخ

  می دويدم سر هر ميدانی

 

  کولی باد مرا بوسيده

  خالکوبش به جانم پيوست

  آبی چشم مرا کشت درخت

  و زبانم به حقيقت پيوست

 

  به فراموشی دل يکساله

  به تولد که مرا داشت اميد

  به خدايی که مرا می بيند

  به سلامی که مرا داد نويد

 

  و شلوغی که مرا تنها يافت

  و به حافظ که مرا داد نذير

  که برو ای دل مسکين و بمان

  به صدای قاصدی آرام بگير ...

  
نویسنده : فانی ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٥

 

  فرشته با پای لطيف و برهنه

  روی کناره يآبی حوض قدم می گذارد

  پای فرشته می لغزد و

  به ميهمانی دو ماهی گلی می رود

  ماهی ها بجای فرار

  سلام می کنند

  سلام مهربان فرشته!

  فرشته پايش را دوباره می خواند

  ماهی ها می گويند

  دوباره بيا مهربان فرشته ی ما

  و کنون آفتاب

  به ميهمانی آب حوض می آيد

  و فرشته با پای لطيف و برهنه...

  ...

  
نویسنده : فانی ; ساعت ٧:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

 

 بجای آيه های توحيد

  بجای حادثه های نزديکی

  بايد بخوانم از منطق

  بايد فراموش کنماين رسم عاشقی

  آموز به من حديثی از عشق

  پير شدم ولی بايد

  باز بخوانم از ظلم امپرياليسم...

  از نازکی زندگی حلزون بگو

  از آغاز آشنايی خدا

  از سکوت او در برابر مهر

  از فرط خستگی موريانه های شمال

  از تنفس بهار که در شريانم غوطه ور است

  از مقاومت دريا در برابر اشک

  از ترسی که بهار دارد از خورشيد

  .....

  اسبهای وحشی می پرند از روی گل نسترنی

  و صدای شليک ابر در شب

  و همه خواسته اند که عاشق باشيم

  ولی اين انبوهی شهر

  دوست را دشمن می پندارد

  و به يک لبخند چنان محتاجم

  که به انتظار گل سرخ می مانم

  و به دانستن عشق همچنان محتاجم

  و تو را به يک سبد از عطر بهار

  ميهمان خواهم کرد... 

 

  
نویسنده : فانی ; ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥

 

 

  کاش دختر باکره ای

  که می آمد از ده بالا

  از پريشانی شهر

  بود او را خبری

  کاش طفلی که هم امروز به دنيا آمد

  آشنا گردد به تکرار سکوت

  کاش آن پنجره ی رو به بهار

  باز می ماند هميشه بيدار

  کاش آن قاصدک بارانی

  بال می زد به صداقت تا صبح

  کاش آن گربه ی همسايه ی ما

  می پريد بر ديوار دگر

  تا که گنجشکان حياطم باشند

  زنده ،تا عشق آموزند مرا

  کاش بند کفش کودک

  نشود زير پايش تکرار

  کاش پای کسی جای نماند بر مين

  کاش مشق شب امشب ما

  تصميم کبرايی بود

  ای کاش همه از عشق به هم می گفتند

  ای کاش که صبح

  همه می گفتند : سلامی بر عشق. 

  
نویسنده : فانی ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٥

 

  زندگی آن اندازه نيست که برای دوست داشتن به دنبال فلسفه باشيم. پس ....

  
نویسنده : فانی ; ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٥

 

  وقتی سروده های دلم

  بالی شکسته دارند

  قافيه را باخته ام

  و قتی انگاره های ذهنم

  تا انتها سوخته اند

  و زمانی که آوار بی کسی

  بر شيشه های عينک بد بينی فرو می ريزند

  زمانی که نيست آنکه بايد

  و قلبی که از ابتدا نبوده

  آنگاه

  در خيابان تراکم می دوم

  در پی سرنوشت دوباره

  در پی تجديد حيات

  و سکوت همه جا را فرا می گيرد

  آسمان به رنگ شقايق می شود

  خنجر يک گفتن

  ديدگانم را سرخ تر از شقايق کرده

  و خيابان سکوت می ترکد

  آسمان غلغله ای ست

  و من ساکت...

  
نویسنده : فانی ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥

 

  در کهکشان ذهن بی بخارم

  سايه ای از سر پرچين چشمانم گذشت

  عطر گيسوانش را باد

  به فضای بويايی عقل سپرد

  و دلم در پرتگاه اميد سقوط کرد.

  و کسی پيدا شد تا بدزدد يک دل

  و مباداکه برای اين جرم

  محتسب را خبری باز دهيد....

  
نویسنده : فانی ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸٤

 

  به هر کجا که زنگ می زنی

  کسی جواب نمی گويد

  تمام مشترکان خاموشند

  تمام آتشها،

                خاکستر

  تنها سنگها در دسترسند!

 

  عليرضا قزوه

  
نویسنده : فانی ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٤

 

  خيلی سخته بخوای بر خلاف احساست بنويسی زمانی که غم وجودت رو تسخير کرده ولی...

  گاهی لذت لحظه ای سکوت از يک عمر حرف بيششتر است.

  
نویسنده : فانی ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٤

 

  بنام صاحب شبهای قدر

  سخت است سالی را منتظر باشی . خوف و رجا را همچون اسپند دور سرت بگردانی. دايم از اينکه ۱۹،۲۱و ۲۳ برسد بترسی.

  ولی اميد.اميد ترس را برايم بيشتر می کند. وقتی احساس می کنی ديگر به جنون رسيده ای و ديگر مجنون   ليلی  درونت شده ای. آن زمانی که می فهمی "و خدايی که در اين نزديکی ست". ولی باز می فهمی همان فرد ضعيفی هستی که از ليلی ات هنوز دوری.

  آن زمانی که اميد در درونت موج می زند ولی باز می فهمی که فرشته ای تا دوردستهايت هم نيست. و آنگاه است که باز ترس و واهمه به سراغت می آيد و باز انتظار.

  و باز همانی می شوی که بودی ، چه حقير ،چه زشت،چه...

  وخدايی که در اين نزديکی ست و تو باز نمی فهمی.و ترس تمام وجودت را فرا می گيرددر شبی که می خواهی قدر خودت را بدانی و پير مرادت می گويد:

  گوهر پاک ببايد که شود قابل فيض                                       ور نه هر سنگ و گلی لو لو و مرجان نشود

  تو برای رسيدن به خود بارها اسم اعظم گفته ای،ضجه ها زده ای،خود را در فضای لايتناهی کرامت کريم ترين ديده ای ولی پير با کنايه تورا باز همانی می داند که بودی.

  ولی آخرين فرصت باقی ،آخرين تير ترکش را برمی داريم و بر قلب خود روانه می کنيم تا شايد گشايشی... 

                                            

  
نویسنده : فانی ; ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٤

 

  گاهی قلم از نوشتن امتناع می کنه. گاهی صفحه کليد، گاهی ذهنت و گاهی تمام وجودت.

  گاهی حتی ديگه نمی تونی بنويسی که ديگه نمی تونی بنويسی...

  ولی باز اومدم که بگم هنوز دلی هست که می تونه انگيزه ای باشه برای نوشتن...

  
نویسنده : فانی ; ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ آبان ،۱۳۸٤

 

  در چهارراه زندگی ،دخترک گل فروش ،با التماس گلهايش را به نظاره ی     چشمان سرد بالا نشينان می گذارد.

  گناهم چيست خدايا! که هر روز تضادی نااميد را بايد ديد. چشمانش دل  سنگ  را...

  آه کشيدن بس است ،به مردی نيازمنديم که سر در چاه می کرد و از  نامردميها با چاه می گفت . و چه مصيبتی است زمانيکه مردی می گريد.

  پنجره های ديدگانتان را بگشاييد

  بالا نشينان!

  فرودستان در چاه مصيبت گرفتارند

  اسبهای مدرنتان را آهسته برانيد

  که پياده ها بسيارند

  قهقهه ی مستانه تان را کم کنيد

  و مرهمی باشيد برای دل زخم ديده

  چگونه می توانيد؟

  من که ديگر نمی توانم ...

  پس قلم ساکت باش

 

  
نویسنده : فانی ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٤

 

قفسم نارنجی ست

سايه ام آبی نيست

ريشه ی برگ دلم

در زمانها جاری ست.

پدر من می گفت:

قاب عکس خالی

پر است از عکس خدا

و چه نقشی بهتر

بهتر از نقش خدا؟

راست می گفت پدر

من نفهميدم هيچ

....

قاب عکسم پر شد

پر ز عکس پوچی

و ز خدا خالی شد

گر چه باز خالی شد.

...  ولی

قفسم نارنجی ست

سايه ام آبی نيست

گرچه قاب عکسم

تا هميشه خاليست. 

 

  
نویسنده : فانی ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ امرداد ،۱۳۸٤

 

  پسرک انديشيد

  همه جا آزادی ست

  همه جا آباد است

  همه جا آبادی ست.

  همه عاشق هستند

  همگی آگاهند

  همه می انديشند

  همگی در راهند.

  و زمانی فهميد

  که همه در خوابند

  از خدايش خواست

  که بميرد ديگر و خدا را گفت:

  ((غم اين خفته ی چند خواب در چشم ترم می شکند.))

  
نویسنده : فانی ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٤

 

  وقتی خدای معلم زندگی

  پرده ی گوشم را می نوازد

  خود را به موسيقی پرتپش گندمزار می سپارم

  و شروعی که دوباره

  پس از درو بايد آغاز نمود.

  با نسيمی در جهت پايينی روز

  در شروع کلماتِ حرف خدا

  در چينش پوشال لانه ی چلچله ها

  در شکافی که جوانه

  با ناز از دل سنگ

  می کشد خود را بيرون...

  
نویسنده : فانی ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ امرداد ،۱۳۸٤

 

   سمفونی قورباغه های مرداب مرا به زمزمه ی شبانه فرا می خوانند.

    اما افسوس........

  
نویسنده : فانی ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٤

 

  با مساوات رفتار کنید

  که این دل شکسته ی دردهای بی کسی ست

  دیگر درد بی عدالتی را نیفزایید

  عدالت را در کلام آنی بجویید که از درد بی کسی سر درچاه فرو برده

  عدالت را در رفتار او بجویید که بزرگترین بی عدالتیها به او شد

  من زخم دیده ی این خنجر آخته ام

  مسلمانان! بیایید ونجات دهید دلهای به یغما رفته را...

 

  
نویسنده : فانی ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٤

 

  حال می فهمم راز پرپر شدن يک گل سرخ

           بعد فهميدن تو

                              مادر من

  
نویسنده : فانی ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ امرداد ،۱۳۸٤

 

  درانتظار بودم برای پايان انتظار

  ولی باز همچنان بيهوده بود

  انتظاری از برای پايان

  و اين آغازی بود برای فراقی دوباره

  دل آرام ندارد ديگر

  از برای بی سرانجامی روزگاران سکون

  و گشتم و گشتم از سمرقند وبخارا

  تا مصر و روم

  ولی خورشيد شرق! از کجا می آغازي؟

 

 

  
نویسنده : فانی ; ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٤

← صفحه بعد